تبليغاتX
روزنامه نویس

بر روح خدا پیام ما را برسان
دلتنگی بی تمام ما را برسان
از جانب ما ببوس رویش بانو
دیدیش اگر سلام ما را برسان

محسن رضوانی

پ.ن:نامه امام روح اله به همسرشان در سفرحج
«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»
خاطراتی از همسر مکرمه امام در خصوص حضرت روح اله


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

اي علي موسي الرضا ، پاكمرد يثربي ، در توس خوابيده
من تو را بيدار مي‌دانم
زنده‌تر ، روشن‌تر از خورشيد عالم تاب
از فروغ و فر و شور زندگي سرشار مي‌دانم
گر چه پندارند ديري هست ، همچون قطره‌ها در خاك
رفته‌اي در ژرفناي خواب
ليكن اي پاكيزه باران بهشت ، اي روح عرش، اي روشناي آب
من تو را بيدار ابري پاك و رحمت بار مي‌دانم
اي (‌چو بختم‌)‌خفته در آن تنگناي زادگاهم توس
-( در كنار دون تبهكاري كه شير پير پاك آيين ، پدرت ،
آن روح رحمان را به زندان كشت ) –
من تو را بيدارتر از روح و راه صبح، با آن طرة‌ زرتار مي‌دانم
من تو را بي هيچ ترديدي ( كه دلها را كند تاريك )
زنده‌تر، تابنده‌تر از هر چه خورشيد است در هر كهكشاني ، دور يا نزديك
خواه پيدا ، خواه پوشيده
در نهان‌تر پردة اسرار مي‌دانم
با هزاري و دو صد، بل بيشتر ، عمرت
اي جواني و جوان جاودان ، اي پور پاينده ،
مهربان خورشيد تابنده،
اين غمين همشهري پيرت ،
اين غريبِ مُلكِ ري ، دور از تو دلگيرت
با تو دارد حاجتي ، دردي كه بي‌شك از تو پنهان نيست
وز تو جويد ( در نماني ) راه و درماني
جاودان جانِ جهان ! خورشيد عالم تاب !
اين غمين همشهري پير غريبت را، دلش تاريك‌تر از خاك
يا علي موسي الرضا ، درياب.
چون پدرت اين خسته دل زندانيِ دردي روان كش را
يا علي موسي الرضا درياب ، درمان بخش
يا علي موسي الرضا درياب
مهدي اخوان ثالث « م – اميد »


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در جهان نشنيده ام تا بود اين چرخ كبود
كز سليمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود
دست بيداد فلك دستى جدا كرد از بدن
كز نهاد عالم امكان بر آمد داد و دود
از پى ديدار جانان كرد نقد جان نثار
وه چه جانى ! يعنى اندر گنج هستى هر چه بود
كرد قربانى جوانى را كه چشم عقل پير
چشمه خون در عزاى جانگزاى او گشود
مادر گيتى چنان در ماتم او ناله كرد
تا كه كرشد گوش گردون از نواى رود درود
داد بهر جرعه اى از آب درى آبدار
در كنار آب دريا، آه از اين سودا وسود
قاب قوسين عروجش بود بر اوج سنان
شد باو ادنى روان چون در تنور آمد فرود
از سر نى شاهد بزم حقيقت زد چه سر
گمرهان را جلوه شمع طريقت مى نمود
سربه نى ليكن ز سر عشق جانانش بلب
نغمه اى كان نغمه درمزمار داودى نبود
ديرترسا را گهى روشن تر از خورشيد كرد
گاه پندارى مسيحا بود بردار جهود
بالب و دندان او جز چوب بيداد يزيد
همدم ديگر ندانم داد از اين گفت و شنود
آنچه ديد آن لعل لب از جور دوران كم نداشت
از چه چوب خيزران اين نغمه ديگر فزود

شيخ محمد حسين غروى اصفهانى(مفتقر)
 

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

گلی که خاک خرابه مزار و تربت اوست
سه ساله ای است که زینب اسیر همت اوست
ز نسل بت شکن مکه است این دختر
شکستن بت شامی بدست قدرت اوست
مسیر خطبه
ی زینب به اشک او وا شد
که انقلاب حسینی رهین منت اوست
به جای رخت عزا پیکری سیه دارد
که این سیاهی پیکر خود از محبت اوست
رهی که با قدم پر ز آبله بگشود
به سوی کرب و بلا باشد و عنایت اوست
فدایی سحر است و گل مناجات است
که بوسه از لب با
با فقط عبادت اوست
اگر کفن شده پیراهن اسیری او
قسم به عصمت کبری نشان عصمت اوست

چنان گریست که راس پدر پریشان شد
حسین هم به خرابه پی زیارت اوست

جواد حیدری

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


هر روز سراغ درددسر مي گردم
با عشق به دنبال خطر مي گردم
گفتي كه برو،چشم، ولي چون خورشيد
شب مي روم و سپيده بر مي گردم

بیژن ارژن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

 «سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟

از او بپرس این مریض را شفا نمی‌دهد؟

 چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

 چقدر بادهای دوریت مچاله‌اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار می‌کند

کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند

 خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد

به آتش ارادت تو افتخار می‌کند

 به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت،

هی آهوان بچه‌دار را شکار می‌کند

 هزارتا غروب در مسیر ایستاده‌ام

به هر که آمده به پایبوس نامه داده‌ام

 من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده‌ای مرا به این سفر

 قطارهای عازم شمال شرق می‌روند

دقیقه‌های بی تو مثل باد و برق می‌روند

 کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

 بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من

  مهدی فرجی
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

آشوب شهرا ! مست چشما ! تُرک تازی کن !

ناز نگاهت کم شده ، یک چشمه نازی کن


داری عرق چینی طلایی روی گیسوهات

شیرین لبا ! با موی خرماییت بازی کن


بالاسرت سجاده ای از نور افتاده ...

... پایین پارا هم برایم جانمازی کن


صیاد ما ساحر ترین فرعون این وادی ست

فرزند موسی ! قطع این دام مجازی کن


ما با شما قهریم ! نازی کودکانه ست این

گاهی ... نگاهی ... طفل را غرق نیازی کن


نام خودت را می گذاری مهربان ... باشد ...

مهمان نمی خواهی مگر !؟ مهمان نوازی کن

مسعود دیانی


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |