

پ.ن:نامه امام روح اله به همسرشان در سفرحج
«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور
چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم
منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش
حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه
پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي
است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب
عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت
مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله.»
خاطراتی از همسر مکرمه امام در خصوص حضرت روح اله
عقده های بدر و احد
خیبر و غدیر
جمل و بانوی شترسوار
متجلی شد در باران تیر که بر آسمان می بارید
گلی که خاک خرابه مزار و تربت اوست
سه ساله ای است که زینب اسیر همت اوست
ز نسل بت شکن مکه است این دختر
شکستن بت شامی بدست قدرت اوست
مسیر خطبه ی زینب به اشک او وا شد
که
انقلاب حسینی رهین منت اوست
به
جای رخت عزا پیکری سیه دارد
که
این سیاهی پیکر خود از محبت اوست
رهی
که با قدم پر ز آبله بگشود
به سوی کرب و بلا باشد و عنایت اوست
فدایی
سحر است و گل مناجات است
که
بوسه از لب بابا فقط عبادت اوست
اگر
کفن شده پیراهن اسیری او
قسم
به عصمت کبری نشان عصمت اوست
چنان گریست که راس پدر پریشان شد
حسین هم به خرابه پی زیارت اوست

دست هر مادر داغدیده، جای طفلش گلی میگذاریم
نام هرچه خیابان و کوچه است فرعی و اصلی وتنگ و بن بست
کوری چشم فرعون ظالم، خالد اسلامبولی میگذاریم.
محسن رضوانی
پی نوشت:
توزيع گسترده مستند اعدام فرعون در اجلاس بين المللي حمايت از مقاومت در شهر بيروتمحسن رضوانی
ای غزه! تاسی به گل یاس نما
شاگردی خیمه گاه عباس نما
دانشکده ی حسین کنکوری نیست
در رشته ی عشق واحدی پاس نما
در جنگ هاي تن به تن آغاز مي شويم
اين رسم ماست: در کفن آغاز مي شويم
از ابتداي خون گلو، از شروع عشق
از انتهاي خويشتن آغاز مي شويم
آرام در قلمرو شب رخنه مي کنيم
هم پاي صبح دفعتاً آغاز مي شويم
بازي ادامه دارد، نوبت به نام ماست
ما تازه بعد باختن آغاز مي شويم
آري به رغم سايه سنگين سامري
يک روز از همين وطن آغاز مي شويم
اين شعر ها طليعه شورند، صبر کن
وقتي تمام شد سخن آغاز مي شويم
امید مهدی نژاد
فردوس، ماکتی ست ز ایوان کوی تو
یوسف اسیر جلوه و مبهوت روی تو
شیعه خبرنگار غدیر است در جهان
کفش تمام شیعه نثار عدوی تو
هر روز سراغ درددسر مي گردم
با عشق به دنبال خطر مي گردم
گفتي كه برو،چشم، ولي چون خورشيد
شب مي روم و سپيده بر مي گردم
بیژن ارژن
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟
از او بپرس این مریض را شفا نمیدهد؟
چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟
چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟
چقدر بادهای دوریت مچالهاش کنند؟
و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند؟
...
مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
...
به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد
به آتش ارادت تو افتخار میکند
به این امید، ضامن رئوف، تا
ببیندت،
هی آهوان بچهدار را شکار میکند
هزارتا غروب در مسیر ایستادهام
به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام
من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟
که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر
قطارهای عازم شمال شرق میروند
دقیقههای بی تو مثل باد و برق میروند
کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد
به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد
بلیط ماندن است مانده روی دستهای
من
در این همه مسافر حرم نبود جای من
آشوب شهرا ! مست چشما ! تُرک تازی کن
!
ناز نگاهت کم شده ، یک چشمه نازی کن
داری عرق چینی طلایی روی گیسوهات
شیرین لبا ! با موی خرماییت بازی کن
بالاسرت سجاده ای از نور افتاده ...
...
پایین پارا هم برایم جانمازی کن
صیاد ما ساحر ترین فرعون این وادی ست
فرزند موسی ! قطع این دام مجازی کن
ما با شما قهریم ! نازی کودکانه ست این
گاهی ... نگاهی ... طفل را غرق نیازی کن
نام خودت را می گذاری مهربان ... باشد
...
مهمان نمی خواهی مگر !؟ مهمان نوازی کن