تبليغاتX
روزنامه نویس

یکم گردانندگان روزنامه کیهان اصرار ویژه ای به ظاهر و شکل کلاسیک روزنامه کیهان دارند و باید تغییرات جزیی که در این سال ها در این روزنامه روی داده است نظیر رنگی شدن و یا تغییر نوبت چاپ به صبح . حتا صفحه نسل سوم را تغییرات  بزرگی به حساب آورد.

دوم بر این عقیده ام که حصار ظاهر سنتی روزنامه پتانسیل بزرگی که در این سالها در تحریریه سترگ کیهان بوده و تربیت شده اند را در شکوفایی کیهان به کار نگرفته است افرادی که به حکم تجربه قابلیت اداره نه تنها یک روزنامه که گرداندن یک خبرگزاری را هم دارند.

سوم کیهان را دوست داشته ام حتا اگر به جای خریدن به سایت تازه متحول شده اش سر بزنم یا از  توئیترش پیگیرش باشم.

چهارم تمام این مقدمه چینی ها از این باب بود که امروز بعد از مدتها به هوس وِیژه نامه 114 صفحه ای 30 سال با انقلاب، کیهان ابتیاع فرمودیم همان طور که همشهری به خاطر ویژه نامه حضورش خردیدیم و دیروز جام جم را برای ویژه نامه انقلاب ماندگارش.
اما متاسفانه وِیژه نامه کیهان چون سایر ویژه نامه های ضمیمه اش رپورتاژ آگهی سازمان ها و نهادهای حاکمیتی بود به بهانه سی سالگی انقلاب و همان چند مطلب تولیدی کیهان نیز زیر خروارها رپورتاژ آگهی گم شده بود. و جای تاسف بود برایم که نگاه کیهان به ویژه نامه انقلابش همان نگاهی است که به ویژه نامه های هفتگی عکس و خودرویش دارد که از ویژه نامه تخصصی بیشتر آگهی های تخصصی را پیگیری میکند تا مطالب تخصصی را.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
ارسال لینک این ویدئو برای دوستانم با عنوان اخرین کلیپ حزب الله لبنان به سه زبان عربی و انگلیسی و فارسی واکنش های جالبی داشت یه عده ظاهرن با این برداشت که خانم های حاضر در گروه فاقد حجاب اسلامی هستند ازم میپرسیدند که از کجا میگی این ها گروه حزب الله هستند و این امر باعث شد با بررسی سایت گروه ولایت حرفم را تصحیح کنم و گفتم کلیپ یکی از گروه های حزب اللهی لبنان. 

اما آنچه سبب نوشتن این مطلب شد واکنش بسیار مثبت اکثریت دوستان در خصوص این آهنگ است و  خلایی که در این خصوص احساس کرده بودند.
متاسفانه در ایران گروه های موسیقی حزب اللهی نداریم و کاملن در این زمینه در خلا به سر میبریم هرچند این امر را دلیلش ناتوانی حزب اللهی جماعت در خصوص موسیقی نیست و بلکه دلیل عمده اش مربوط به مسائل تئوریک در خصوص موسیقی است که حل ناشده در ذهنمان جاگرفته است و همین میشود که در دنیای موسیقی دلمان را به یکی دو خواننده خوش کرده ایم که جلف نمی خوانند و در انتخاب نوع شعر و آهنگ وسواس بیشتری دارند و مسلمن انتظار بی جاییست که بخواهیم ترانه ای در خصوص غزه و اتفاقات جهان اسلام از آنها بشنویم. و نتیجه این فرایند چیزی جز این نخواهد بود که با دیدن این کلیپ گروه لبنانی افرین و احسنت و ایول اللهمان به هوا رود.

اما پرسش اساسی تر اینست که نهادهای فرهنگی بویژه جناب آقای صدا و سیما در این خصوص چه کارهایی کرده است کدام نماهنگ و موسیقی را در روزهای جنگ 22 روزه از صدا و سیما دیده ایم؟ آیا نهادی جز صدا و سیما باید متولی این امر گردد که در این موضوع خاص و در سایر موضوعات اجتماعی به طور عام به تهییه و تولید آثار موسیقایی دست زند که هم مسایل تئوریک موسیقی را برای خود حل کرده است و همه مدل موسیقی را میتواند پخش و احیانا تولید هم نماید.

چه خوب است که در سی امین سالگرد انقلاب که تمام نهادها به ارائه گزارش فعالیت های خود میپردازند نهاد هایی مثل صداو سیما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، حوزه هنری و سایر نهاد مرتبط بگویند کدام پیام انقلاب و کدام ارزش را در قالب آثار موسیقایی ارائه کرده اند و کدام آثار هنری حوزه موسیقی بیانگر پیام انقلاب است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خبرگزاری فارس ذوق زده شده که حضرت استاد علیرضا قزوه در آخرین سروده اش آنها را خبرگزاری اشک خوانده است. به نظرم قزوه به نکته جالبی در خصوص اطلاع رسانی، رسانه های فارسی در خصوص جنگ اشاره کرده است که بیش از انکه به خبرگزاری فارس بخورد شایسته صدا و سیماست. چرا که اگر به هر کدام از ما بگویند در خصوص جنگ چه میدانیم تنها دو تصویر در ذهنمان می آید یک جنازه های کودکان فلسطینی که مادر یا پدر (هر کدام که زنده مانده باشد) بالای جنازه اش مویه میکند و راهپیمایی های اعتراضی در کشورهای مختلف و اگر خسته نشده باشیم و تمام اخبار را چک کرده باشیم شاید خبر موشک پرانی های حماس را هم شنیده باشیم.
در حالیکه خیلی هامان نه حماس را می شناسیم و نه میدانیم که چرا جنگ شده است و خیلی چیزهای دیگر که انها راهم نمی دانیم و همین می شود که تا یه اراجیفی میشنویم زود باور میکنیم . نمونه اش دهها شایعه و دروغی که نه تنها فضای وبلاگستان که فضای جامعه را پر کرده است.
گویی کاربرد رسانه در این روزها از منظر مدیرانش تنها به غلیان در آوردن احساسات و عواطف ملت می باشد و بر همین اساس است که خیلی ها ساعات ناهار و شام را جوری تنظیم کرده اند که همزمان با پخش خبرسراسری نباشد که از دیدن جنازه های کودکان ... 
اما در سوی دیگر جنگ خبرگزاری ها و رسانه های صهیونیستی هستند. طنز تلخی است که دوستی میگفت این روزها برای با خبر شدن از اقدامات مختلفی که علیه رژیم صهیونیستی در سرتاسر جهان صورت میگیرد به سایت هاآتص مراجعه میکنم. چرا که آنها در راستای جنگ روانی و سیاستی که برای توجیه جنایت هایشان پیش گرفته اند، اخبار معترضان به جنگ را هم پوشش میدهند.
در حالیکه رسانه های ایران اعم از رسانه ملی و خبرگزاری های مختلف تنها چیزی که از جنگ نشان میدهند جنازه کودکان فلسطینی است. تصاویری که اندک اندک برایمان عادی میشود و اگر جنگ طولانی بشود دیگر حتا حکم تلنگر را هم بر احساساتمان نخواهد داشت.
 چه زمانی برای این سوال اساسی پاسخی خواهیم داشت و میدانیم کاربرد رسانه در این روزها چیست و چه قابلیت هایی دارد

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

سرمقاله این شماره راه چقدر دوست داشتنی است. امروز وقتی یکی از رفقا پیامک زد که کجایی بعد جلسه حاج اقا وایستا میخوام ببینمت گفتم دیگه تو اون مجلس نمیایم با تعجب تماس گرفت که چرا و داستان چیه ؟ همین پاراگراف اول سرمقاله وحید جلیلی را خوندم و گفتم: دیشب حاج آقا حتا زورش اومد ته مجلس یه دعا بکنه، برای فلسطینی ها هم نه، برای نابودی اسرائیل. چه برسه به اینکه به پیام حضرت آقا برای غزه اشاره کنه. حالا من بیام تو مجلسش تا فلسفه قیام امام حسین را از زبونش بشنوم به نظرت مزحک نیست؟ به جای منبر حاج آقا بازهم سرمقاله این شماره راه را خوندم.

طنطاوي دست برادر ديني‌اش، شيمون پرز را به گرمي مي فشارد.خادم حرمين شريفين جايزه ترور نصرالله را هر روز بالاتر مي برد.انجمن حجتيه در واکنش به درگيري جهودها با فلسطيني‌هاي ناصبي! اللهم اشغل الظالمين بالظالمين مي خواند.

مناديان ذوب در ولايت بالاخره اختلافاتي را که نداشتند با دوستان جدا افتاده‌شان کنار مي‌گذارند و در برابر "دشمن" مشترک نداي وحدت سرمي‌دهند.استالينيست ها در دانشگاه تهران با فرياد مرگ بر ديکتاتور، منجي آزادي خواهشان درگوانتانامو و ابوغريب را صدا مي‌کنند.جهانشاهي دوباره چفيه به دوش مي اندازد تا به هم بندانش در اوين هشدار دهد که به مقدسات توهين نکنند.

*

غزه در محاصره است.

هنيه چفيه جهانشاهي را به دوش مي گيرد

و بر ظلم زمين خواران مي خروشد: "يا للمسلمين"

عبدالله جردني از خنده ريسه مي رود.

حسني‌مبارک با ضجه مادران فلسطيني، عربي مي رقصد.

شيخ کويت تصوير "عماد" را تيرباران مي کند.

سعد حريري براي ليوني، بوسه مي فرستد.

*

غزه در محاصره است.

مصر قلب خاورميانه عربي

در چنگال شوم مبارک دست و پا مي زند.

جردن به پادشاه انگليسي‌اش زبان عربي مي آموزد...

در دوحه هواپيماهاي فوق پيشرفته آمريکا قطر شيخ قطر را صبح به صبح اندازه مي گيرند و دبي براي پذيرايي از روسپي هاي اروپايي و خوانندگان لس آنجلسي اش، به کارگران فيليپيني و پاکستاني و بنگلادشي آماده باش داده است.طالبان زير سايه عمو جرج، بنياد تمدن اسلامي شان را با خشت هاي خشخاش بالا مي برند.

ازبکستان به جايگاه پختاکور در ليگ باشگاه هاي آسيا مي انديشد و تاجيکستان و قرقيزستان و ترکمنستان و قزاقستان با ته لهجه روسي، متون وهابيت را حفظ مي کنند و يا دنبال ماهواره هاي ترکي مي گردند.

اخباري که از غزه مي رسد روايت گر اوضاع وحشتناک ديگر اقاليم رو به قبله است.در فرياد جانخراش هر مادر فلسطيني کنگره اي در آسيب شناسي جهان اسلام برپاست.و در چشمهاي منتظر کودکان غزه، طومار سرمقاله نويسان حراف پايتخت هاي اسلامي درهم پيچيده شده است

*

غزه در محاصره است.

و جهان اسلام در اشغال!

روياي از نيل تا فرات محقق شده است. صهيونيست هاي دشداشه پوش و فينه به سر و کروات به گردن تمام قد به ياري عشيره عبري شان ايستاده اند.غزه آزادترين و زنده ترين اقليم جغرافياي اسلامي در غم اشغال جهان اسلام ضجه مي زند وخود را در عملياتي استشهادي به خط زده است تا محاصره را بشکند.در حالي که حاجيان به شيطان کوچک، ريگ مي کوبند،فرزندان کوچک ابراهيم، سنگ در مشت به مصاف شيطان بزرگ رفته‌اند.و جبرئيل بر کرانه عرش فرياد مي کشد:"ما لکم لا تقاتلون في سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء والولدان الذين قالوا ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها ..."در ملکوت ما لکم، ما لکم پيچيده است.

پروردگارحجت سکوت و قعود را مي پرسد و ما براي جهاد، حجت مي جوييم.با سقوط هر دولت صهيونيست اسلامي، يکي از ارکان اسرائيل فرو خواهد ريخت.اسرائيل نام ديگر آل سعود است.حسني اولمرت و ايهود مبارک، کارگزاران يک دولتند و ريشه شيطان بزرگ در خاک اسلام آمريکايي است.

*

چه بايد کرد؟

1. عناصر و آثار و مراکز بيداري اسلامي در کشورهاي مختلف بايد به يکديگر برسند(به هر دو معنا)هر حرکتي در جهت رفع اين گسل و گسترش اطلاع ما از هم و ارتباطمان با هم گامي بلند در شکل گيري بنيان مرصوصي است که قرار است قتال في سبيل الله را به وصفي پروردگار پسند پيش برد.

هر کدام از ما مي توانيم فردي و گروهي، سطح اطلاع و ميزان ارتباطمان با عناصر،‌آثار و مراکز بيداري اسلامي در جهان را در يک دوره‌ي زماني مشخص ارتقاء بخشيم و براي ارتقاء آن در کل امت برنامه ريزي و کار کنيم. هر کدام بايد ظرفيت هاي موجود و در دسترس در اين زمينه را شناسايي و فعال کنيم.

2. هويت منطقه اي و جهاني انقلاب اسلامي بايد بازسازي شود. فعالان جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي چقدر در فضايي جهاني تنفس مي کنند.

از مصطفي چمران تا مرتضي آويني، همه شهداي ما جهان وطن بودند و از لبنان تا بوسني و از فيليپين تا افغانستان و از نيجر تا سورينام، عرصه تکليف است.آنچه را از آنها آموخته ايم کي به کار خواهيم گرفت؟قبسات غزه آنقدر هست که شام تاريک محافظه کاري در جهان اسلام را به پگاه پر نور آرمانگرايي پيوند دهد.

3. جداي از آگاهي ها و آرمان هاي جهاني توان ها را نيز به همين نسبت توسعه بايد داد.حصار زبان را بايد برداشت.در کنار اين همه اردوها و دوره هاي اپيستومولوژيک نمي توان دوره هاي فشرده زبان هاي مختلف را برگزار و امکان ارتباط مستقيم با عناصر و منابع همدل اما ناهمزبان را فراهم کرد؟ و دهها نوع دوره هاي کوتاه و بلند و فشرده و مفصل ديگر براي جبران گسل عظيمي که اسلاميان جهان را از هم دور و دورتر کرده است.

*

غزه در محاصره است.

و جهان در اشغال.

و طنين ما لکم، ما لکم در گوش جان مومنان.

غزه، قبضه شمشير بيداري اسلامي است.

ذوالفقاري که پرده آمريکا و اسلام آمريکايي را همزمان خواهد دريد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یک ماهی میشود که با فرند فید اشنا شده ام ، در این مدت بیشترین وقتی را که در اینترنت بوده ام در این سایت گذرانده ام پست گذاشته ام، لایک کرده ام و نظر داده ام. دوست پیدا کرده ام و دوستانی را هم به این جمع وارد کرده ام،و البته جماعتی بلاکم کرده اند چراکه نخواسته اند نه من بدانم چه میگویند و مهمتر از آن نفهمند که من چه میگویم .
لازم است از دوستی که من را با این سایت آشنا کرد و جماعتی را از شر پست های یک خطی ام در وبلاگ آسوده کرد تشکر کنم، چراکه  تمام آنچه در یک خط میخواستم بگویم را آنجا گفته ام. اما آنچه می خواهم در این خصوص بگویم فراتر از فرند فید است.شاید بهتر بود در خصوص گودر و با محوریت آن بنویسم و حتی درخصوص وبلاگستان .اما فرند فید بهانه خوبی برای نوشتن این موضوع شد


اولین نکته در مطالعه اینست که چه میخوانیم ، بی هدفی در هر حالی امر مذمومی است چه برسد که بخواهی در خصوص خوراک روحت باشد اینکه بی هدف هر چه بدستت رسید بخوانی و با انواع و اقسام تفکرات آشنا بشوی به هر حال امر جالب و وسوسه انگیزی است اما این منوط به داشتن عدم محدودیت است که بتوانی تمامی را بخوانی و نه دغدقه مرگ داشته باشی و نه زندگی و نه چگونگی زندگی و تنها بخوانی و بخوانی بخوانی.
اما  این رویایی بیش و جز آرزویی محال نیست، چرا که نه به آن مقدار زنده ایم که فرصت خواندن همه چیز را بیابیم و نه توان جمع آوری تمامی مطالب و منابع وجود دارد، پس ناگزیر به انتخاب هستیم. به این منظور باید پاسخی به این سوال داشته باشیم که به دنبال چه هستیم. باید دغدغه های ذهنی خود را روشن کنیم آنگاه که سوالات اساسی ذهنمان را روشن کردیم باید دنبال جواب دوید. و در مسیری که به جواب هایمان برسیم کتاب ها و نویسندگانی که میتوانند در رسید به پاسخ یاریگرمان باشند را شناخت که خود این امر شاید مهمترین قسمت این پروسه باشد پس  ازین باید سیری و مسیری انتخاب کرد خواند و خواند و خواند
و غایت این خواندن روشن شدن تمامی پرسشهای ذهنی آدمی است و تنها ذهن و عقل مرده است که سکون میابد و سوالی ندارد.
اما آنچه در فرند فید میگذرد بی شک با این در تضاد آشکار است.

هیچ برنامه و هدفی در خواندن نیست، به دنبال پاسخ هیچ پرسشی نیستی، بدون هر ذهنیتی و به اعتبار دوستی باید فید هایش را بخوانی ، پست هایش را ببنی و نظاره گر عکسهایی باشی که به اشتراک گذاشته  و در عالم رفاقت لایک کنی و در محظور اخلاقی کامنت و نظر هم بدهی
فرند فید و یا ترجمه فارسیش فرفرپدیده مدرن است با الزامات دنیای مدرن، که ذاتن جدید شدن را در خود دارد و در همین راستاست که حتا دوستی هم مهم نمیشود بلکه آخرین پست است که اهمیت دارد و انچه تاریخش گذشته هرچه قدر هم که مهم باشد فاقد ارزش است چرا که قدیمی است. حتی اگر پاسخی باشد و یا لینکی که تو را به پاسخ اصلی ترین سوال های ذهنت رهنمون گردد. اما تو به راحتی از کنار آنها میگذری و سطحی ترین مطالب را به واسطه جدید بودنش میخوانی.

ذمش را گفتم مدحش به ماند برای پست آینده


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

بعد از یکی دو ماه که به علت تعطیلی علم در دانشگاههای ایران دانشکده نرفته بود ، جهت تجدید دیدار با استاد راهنما رفتم دانشگاه. در ورودی دانشگاه شوکه شدم گیت هایی نصب شده بود که برای ورود باید کارت دانشجوییت را چک میکرد تا نگهبان اجازه ورود بدهد
زنگ زدم به بچه ها
بچه های انجمن که اولویت اولشان انجمن مستقل است و بچه های مستقل هم در فکر رویارویی با انجمنی ها دوستان جامعه که تلفن را جواب نمیدهند و...
اعصابم به هم میریزد  حتا اگر استاد محترم را در ورودی دانشکده نمیدیدم فراموش میکردم برای چه دانشگاه امده ام....
مقاله زیر قسمتی از کتاب نشت نشاء امیرخانی است که در اعتراض به حرکت دانشگاه تهران در جدا کردن جامعه از دانشگاه و دانشگاه از جامعه باز نشرش میکنم


مقدار مجاز فاصله ی شهر تا دانش گاه چه قدر باید باشد ؟

مرکز ایالت ماساچوست آمریکا ، بوستون است . شهر ام . آی . تی ، شهر هاروارد ، شهر کمبریج .... شهر فاین آرت ، شهر موزه ی هنرهای مدرن ..... شهر کافه های پررونق ، شهر کتاب خانه های عمومی شلوغ ..... شهر روشن فکران امریکا ، شهر معروف ترین فستیوال های هنری ... شهر به ترین شرکت های کامپیوتری ، سیلیکون ولیِ شرق (Silicon Valley) ... روی پلاک های ماشین در تعریف ایالت ماساچوست نوشته اند ، روح آمریکا (the spirit of Massachusetts is the spirit of America )....

 

تابستان سال 2001 میلادی . شب بود و در محله ی هاروارد بودم . جایی با تابلوی دانش گاه هاروارد روبه رو نشدم ، اما کافه هایی دیدم به اسم هاروارد . بوتیک هایی به اسم هاروارد . متعجب جلوتر رفتم . ساختمان هایی با معماری فوق العاده قدیمی. اما هیچ نشانی از دانش گاه نبود . ساعت از ده شب گذشته بود ، اما خیابان ها هم چنان شلوغ بود . مملو از جوان . جوان هایی که دور میزهای کافه های خیابان نشسته بودند و گپ می زدند . دانش جوهایی که کف پیاده رو ولو شده بودند و زیر نورچراغ خیابان  تکالیف شان را می نوشتند . پسرکی که گیتارش را به دست گرفته بود و در ایوان خانه اش که مشرف به خیابان بود ، آواز می خواند و ساز می زد ...... و من متعجب نگاه می کردم که پس کجاست آن دانش گاه عظیم و قدیمی . آن مهد علوم انسانی ینگه دنیا .... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون می آمد ، پرسیدم ، این دانش گاه هاروارد کجاست ؟ خندید و گفت ، همین جا که ایستاده ای! طبقه ی بالای کافه را نشان داد ، آپارتمانی که چراغ هایش روشن بود. گفت این کلاس فلسفه ی پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و داش جو این ساعت شب برگزار می شود. آن جوان که تازه هم صحبت گیر آورده بود ، تا بعد از نیمه شب دانش گاه را به من نشان می داد ... آن در را نگاه کن کنار سالن بیلیارد ، آن دفتر دانش کده ی منطق است . طبقه ی بالای آن رستوران ، دانش کده ی جامعه نشاسی است . دیوار به دیوار فروش گاه لوازم التحریر ، کتاب خانه ی عمومی است . پروفسور فلانی در این خانه زنده گی می کند . پروفسور بهمانی که حتما اسمش را شنیده ای ، هم سایه ی من است ..... گفت و گفت و گفت و من چارشاخ مانده بودم که این چه هارواردی است .......
هاروارد یک دانش گاه نیست . یک محله است . با همه ی مشخصات یک محله . از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس . از روزنامه فروشی تا مغازه فروش نوشت افزار تا کتاب خانه ی عمومی . از گدا تا راننده تاکسی تا دانش گاه ...... و تازه اگر هاروارد محله است ، برکلی در شمال سانفرانسیسکو شهر است !
چرا هاروارد اینگونه است ؟ مگر برای این جماعت با آن رفاه اقتصادی کاری داشت که یک شهردار سبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون که دور تا دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری که حتا یک گربه هم نتواند از بین نرده ها رد شود ؟ مگر کاری داشت که یک حراست بعثی بگذارند دم دروازه ی دانش گاه تا بدون کارت شناسایی حتا رئیس جمهور را هم راه ندهد ؟ نه .... به گمان من مساله ، مساله ی دیگری است . هاروارد می خواست که به دانش جوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی زنده گی کنی . برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه ی بالای یک کافه تشکیل می شود . هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را که در محله ی هاروارد به کار دانش جو می آید ، و محله هاروارد ، محله ای است شکل همه ی محله های دیگر .........

 
***

حتا این محله ، پلیس هم دارد . هاروارد پلیس ...... در همه ی دانش گاه های آمریکا ، پلیس دانش گاه با پلیس شهری نامی متفاوت دارد . تجهیزات پلیس دانش گاه ، اسلحه و اتومبیلش ، تفاوت ظاهری چندانی با پلیس شهری ندارد ، اما پلیس شهری حق دخالت در مسائل مربوط به دانش گاه را ندارد . به پلیس دانش گاه آموزش داده اند که با شورش دانش جویی – که در همه جای دنیا چیزی مرسوم است – چه گونه تا کند . به او آموخته اند که در شورش دانش جویی حتی المقدور حق استفاده از اسلحه را ندارد . جالب این جاست که پلیس های دانش گاه ، اگر چه یونیفرم های پلیس شهری را می پوشند و همان تجهیزات را دارند ، اما به لحاظ سنی ، معمولا مسن تر و معتدل ترند و آن قیافه ی میرغضبی را به خود نمی گیرند . مقایسه اش کنید با مساله ی حادثه ی کوی دانش گاه خودمان در سال 1378 ! اولین گروه نیروی انتظامی که وارد صحنه شد ، کلانتری یوسف آباد بود که تخصصش دیدن کارت ماشین و بو کردن دهان شهروندان بود . فتامل !
نکته ی مضحک تر چه گونه گی مواجهه ی ما با این گونه حوادث است . به جای آن که عبرت بگیریم و بیاییم و اصالتا پلیسی برای دانش گاه طراحی کنیم تا جلو حوادثی از این دست را بگیریم ، یک هو می آییم و صورت مساله را پاک می کنیم . سیصد نماینده ی مجلس ششم و حوزه ی انتخابیه شان ، عقل کل شان را می گذارند روی هم تا بشو عقل جمعی و بخش نامه صادر می کنند که بالکل ورود پلیس به دانش گاه ممنوع است ... گامی دیگر به سمت خارج کردن دانش گاه از حیطه زنده گی . بامزه تر آن که این بخش نامه هنوز ابلاغ نشده بود که در یکی از دانش گاه های صنعتی (سال 80 ) کنفرانس گذاشتند در مورد هوافضا . یکی از سخن رانان استاد دانش کده ی پرواز نیروی هوایی بود . از آن جایی که با لباس فرم نیرو برای سخن رانی آمده بود ، حراست متعهد و مسئول ، او را به داخل دانش گاه راه نداده بود که ورود نیروهای نظامی به دانش گاه ممنوع است !
قدمی دیگر برای فاصله گذاری میان علم و زندگی .... تو در دانش گاه از شر شرار پلیس در امانی ، اما به محض آن که یک گام از در دانش گاه بیرون بگذاری ، می توانند به زیر اخیه ات بکشند . تو در دانش گاه در علوم انسانی یاد می گیری که کانت و هگل چه فرمایشی فرموده اند ، اما یک گام که از دانش گاه بیرون می گذاری ، بن کتاب را می فروشی به کوپن فروش های میدان انقلاب . در دانش گاه می آموزی که چه گونه باید زلزله را به صورت تری دایمنشنال برای سازه های ساخت مانی محاسبه کنی ، اما پایت را که از در دانش کده بیرون گداشتی ، می بینی حتا در توسعه ی خود دانش گاه ، پیمان کار ساخت مانی گوشش بده کار آن چه تو علم می دانی ، نیست .... یعنی میان دانش گاه و بیرون دانش گاه فاصله ای پرناشدنی وجود دارد.

 
***

و باز هم بایستی حسرت خورد که در تاریخ تمدن ما ، هم واره کار بدین پایه مضحک نبوده است . نظامیه ها در دل بزرگ ترین شهرها بوده اند . کار آمدترین مرجع شیعه در درس زمان تبعیدش فریاد می کشیده است که مکاسب را در بازار نجف بیاموزید . حتا هنوز تا پیش از نظام ترمی – واحدی دست کم در همین قم می شد اختلاط حوزه و شهر را دید . و حالا کهن ترین دانش گاه ما از پنج شنبه بعدازظهر تعطیل می شود تا فردایش نماز جمعه در آن بخوانند ! مبادا که اختلاطی باشد میان دانش جو و نمازگزار .... چه گونه شد که این چنین فاصله افتاد میان علم و زنده گی ؟!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
دستور میدهد درست بنویس اینکه وبلاگ داری نشد که یه تیتر میزنی و یاعلی
می گویم چرا

میگوید نا سلامتی دکتر این مملکتی نباید یه پست کامل تو وبلاگت باشه؟

میگویم مردک خودت را مسخره کن دکتر کیه؟

میگوید مگر هم دوره دکتر کردان در اکسفورد نیستی؟

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
سرمقاله دیروز کیهان با عنوان خجالت نکشید! توبه کنید را که خواندم این سوال برایم ایجاد شد که توبه باید به زبان فارسی باشد یا نه؟
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |