تبليغاتX
روزنامه نویس
از پاییز سال 80 تا آخرین هفته سال 87 هفت سالی گذشته و در سالها به هر در زدم که بار دیگر مشرف شوم به کربلای جبهه های ایران اعم از جنوب و غرب نشده بود و باورم شده بود که راهم نمیدهند. اما امسال که نمی خواستم بروم طلبیده بودندم و از روزی نمی شود فرارکرد. 22 و 23 اسفند ماه امتحان داشتم اما عباس اینقدر پاپی شد و حتا برای این که بهانه را از من بگیرد تاریخ اردو را تغییر داد ولی من امسال هزار کار نیمه تمام داشتم و باید در اخر سال درستشان میکردم از پایان نامه اصلاح نشده تا بیش از هفتاد روز اصفهان نرفتن اما این بار طلبیده شده بودم شاید هم به قول سید پوبان  دعوتم ناکرده بودند خواسته بودنم برای اتمام حجت.هر چه بود من 24 اسفند در اتوبوس بودم و راهی کربلای ایران.

تمام زحمت اردو با عباس بود که بسیجی وار بار اردو را یک تنه کشید که ان شاالله نزد خدای شهیدان ماجور باشد و از حق نباید گذشت اگر احسان و ابوالقاسم و  اون یکی عباس و مصطفا و مسعود  و...نبودند هم که اردو رو هوا بود. بگذریم چه داستان ها داشتیم برای ثبت نام، از اول قرارمون بچه های دانش اموز بود بچه هایی که وبلاگ دارند و انها که مستعدند برای وبلاگ نوشتن اما امان از حرف مردم و شیطنت بعضی که نانشان در گرو کوبیدن بر طبل اختلاف هاست و آتش سوزاندان صالح با فخری تلفنی صحبت میکند و تبلیغات هفته ماقبل اردو در سایت قرار میگیرد تا شبهه هرگونه موازی کاری هم از بین برود هرچند در دروازه بسته میشود اما در دهان مردم...

و ما سحر گاه عید میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع) در دوکوهه ایم 3-4 ساعت تاخیر به خاطر یه تصادف کوچک در پیچ های خرم آباد و سحرگاهان در دوکوهه بودیم. وضو از حوض روبه روی حسینه همان حوض شهادت و نماز و دو سه ساعت خواب که نتیجه اش عقب افتادن از برنامه  و حذف پل کرخه از برنامه اردو است به سمت  اهواز میرویم و مقر شهید محمودوند و زیارت شهدای گمنام که چند روزی بود در پیکرهاشان پیدا شده بود و این خبر که کمتر از یک هفته پیش در شرهانی شهیدی یافته اند. و این ارزو که کاش کمی این بچه دبیرستانی ها منظم بشوند تا بتوان زیارت شرهانی را هم داخل دربرنامه اردو گنجاند و نمیشود. باید از اروند بگویم و شلمچه و طلاییه و خونین شهر و مسجد جامعش و چزابه و دهلاویه و فکه و فتح المبین اما به قول سید حکم مناطق مختلف مثل شب های محرم میمونه عده ای شب سوم حال میکنند و حضرت رقیه عده شی قاسم و عده علی اکبر و عده ای حضرت عباسیند و شب تاسوعا و تو چگونه میتوانی درک کنی برمن چه رفت در هویزه. وقتی روشن ترین خاطره ام از سفر قبلم به مناطق عملیاتی جنوب از هویزه بود امسال نیز گویی همان ها برایم تکرار میشد و چه لذت بخش بود خلوت و قبر حسین علم الهدی و یارانش.

اما جالب ترین قسمت، ازان شب آخرست و دوکوهه و ستون کشی به سمت مقر گردان تخریب که همراه بود با ویژه برنامه نور افشانی و انفجار و شلیک تیر و....که گویی وِیژه برنامه ان شب بود و درشبهای دیگر این قسمت جز برنامه نبوده است و از شانس خوب ما در شب چهارشنبه سوری در دوکوهه بودیم و اتش بازی با سلاح های جنگی برایمان تدارک دیده شده بود.
ای کاش فرصت و مجالی پیدا کنم تا درست درمان ازین سفر بنویسم و لطف و عطای شهدا.
و حرف آخر و شاید شیرین ترین قسمت اردو پیامکی بود که در آخرین ساعات اردو به دستم رسیده بود و حاکی از آزادی طلبه عدالتخواه سیرجانی بود


پ.ن: پیشاپیش آغاز سال نو را خدمت کلیه دوستان تبریک عرض مینمایم و رسمن اعلان مینمایم که ازین پس در اینجا خواهم نوشت هرچند این آخرین پست این وبلاگ نخواهد بود





لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

اي علي موسي الرضا ، پاكمرد يثربي ، در توس خوابيده
من تو را بيدار مي‌دانم
زنده‌تر ، روشن‌تر از خورشيد عالم تاب
از فروغ و فر و شور زندگي سرشار مي‌دانم
گر چه پندارند ديري هست ، همچون قطره‌ها در خاك
رفته‌اي در ژرفناي خواب
ليكن اي پاكيزه باران بهشت ، اي روح عرش، اي روشناي آب
من تو را بيدار ابري پاك و رحمت بار مي‌دانم
اي (‌چو بختم‌)‌خفته در آن تنگناي زادگاهم توس
-( در كنار دون تبهكاري كه شير پير پاك آيين ، پدرت ،
آن روح رحمان را به زندان كشت ) –
من تو را بيدارتر از روح و راه صبح، با آن طرة‌ زرتار مي‌دانم
من تو را بي هيچ ترديدي ( كه دلها را كند تاريك )
زنده‌تر، تابنده‌تر از هر چه خورشيد است در هر كهكشاني ، دور يا نزديك
خواه پيدا ، خواه پوشيده
در نهان‌تر پردة اسرار مي‌دانم
با هزاري و دو صد، بل بيشتر ، عمرت
اي جواني و جوان جاودان ، اي پور پاينده ،
مهربان خورشيد تابنده،
اين غمين همشهري پيرت ،
اين غريبِ مُلكِ ري ، دور از تو دلگيرت
با تو دارد حاجتي ، دردي كه بي‌شك از تو پنهان نيست
وز تو جويد ( در نماني ) راه و درماني
جاودان جانِ جهان ! خورشيد عالم تاب !
اين غمين همشهري پير غريبت را، دلش تاريك‌تر از خاك
يا علي موسي الرضا ، درياب.
چون پدرت اين خسته دل زندانيِ دردي روان كش را
يا علي موسي الرضا درياب ، درمان بخش
يا علي موسي الرضا درياب
مهدي اخوان ثالث « م – اميد »


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |