

در کوچه های کوفه می دوید و به هر کس که میرسید، میگفت: فردا پیکی به سمت مکه حرکت خواهد کرد تا دعوت بزرگان شهر را به مولایمان حسین برساند
هرکس هنوز نامه ای ننوشته بشتابد و بنویسد، که سعادت دو دنیا در یاری پسر
پیغمبرخداست.
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟
از او بپرس این مریض را شفا نمیدهد؟
چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟
چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟
چقدر بادهای دوریت مچالهاش کنند؟
و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند؟
...
مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
...
به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد
به آتش ارادت تو افتخار میکند
به این امید، ضامن رئوف، تا
ببیندت،
هی آهوان بچهدار را شکار میکند
هزارتا غروب در مسیر ایستادهام
به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام
من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟
که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر
قطارهای عازم شمال شرق میروند
دقیقههای بی تو مثل باد و برق میروند
کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد
به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد
بلیط ماندن است مانده روی دستهای
من
در این همه مسافر حرم نبود جای من
آشوب شهرا ! مست چشما ! تُرک تازی کن
!
ناز نگاهت کم شده ، یک چشمه نازی کن
داری عرق چینی طلایی روی گیسوهات
شیرین لبا ! با موی خرماییت بازی کن
بالاسرت سجاده ای از نور افتاده ...
...
پایین پارا هم برایم جانمازی کن
صیاد ما ساحر ترین فرعون این وادی ست
فرزند موسی ! قطع این دام مجازی کن
ما با شما قهریم ! نازی کودکانه ست این
گاهی ... نگاهی ... طفل را غرق نیازی کن
نام خودت را می گذاری مهربان ... باشد
...
مهمان نمی خواهی مگر !؟ مهمان نوازی کن