


فاطمهزهرا )س)راهِ ادراك ليلةالقدر
از امام صادق(ع) روايت شده است كه: «مَنْ اَدْرَكَ فاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِها فَقَدْ اَدْرَكَ لَيْلَةَالْقَدْر»؛[1] يعني هركس فاطمهس)) را حقيقتاً درك كند، به واقع لَيْلَةالْقَـدْر را درك كرده است. پس معلوم ميشود يك حقيقت بزرگي است كه شناخت آن كار سادهاي نيست، و لذا به صِرف اينكه بدانيم او دختر پيامبر(ص) و يا همسر علي(ع) و مادر حسنين است، او را نشناختهايم. درست است كه حادثهها خبر از وجود حقايق تكويني ميدهند و همسر علی(ع) شدن يك موضوع اتّفـاقي نيست، ولي بحـث سـر ايـناست كـه ايـن روايــت مـا را بــه شنــاخـت ايشان آن طور كه بايد و شايد است دعــوت كــرده، و همين نكته منجر به درك شب قدر ميشود و در واقع ما را به يك نوع شناخت خاص مثل شناخت شب قدر متوجه ميكند. شناخت و درك ليلةالقدر يك معنويت خاصي نياز دارد تا انسان بتواند آن را درك كند و معلوم است اگر انسان شب قدر را درك كرد همة ملائكه و حتي روح كه فوق ملائكه است، بر قلبش نازل ميشوند. بنابراين روح مقدس فاطمهزهرا(س) مثل شب قدر، يك روح پنهان و پرظرفيت است و درك آن آمادگي ميخواهد. اما شناخت او راهي است براي ادراك شب قدر و آمادهشدن براي پذيرش نزول ملائكه و روح، بر قلب خود. 
شب قدر يك مقام است و نه يك شبِ تقويمي. اين شب؛ اوّلاً: در بين شبهاي سال پنهان است، يعني بالاتر از آن است كه هر ذهن و ذكري بتواند آن را درك كند. ثانياً: حدّش، حدّي است كه براي درك آن تزكيه و بصيرت و تعالي نياز است و يك سال آمادگي ميخواهد. مستحب است به اميد درك بهتر اين شب در ركعت اوّل نمازهاي واجب، سوره «قدر» را بخوانيم. اين شب به قدري ارزش دارد كه يكسال به قلب خود القاء ميكنيم كه اين شب از هزار ماه بهتر است، تا روح ما دائماً متذكر آن باشد، يعني عبادت در آن شب و درك آن شب بهتر از هشتاد سال زندگي و عبادتي است كه در آن هشتاد سال شب قدر نباشد. پس با درك يك شب، زندگي انسان بهاندازة يك عمر متعالي ميشود، چون اگر ملائكه بر قلب كسي نازل شوند، روحش آسماني ميشود. وقتي از «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوُح» در شب قدر خبر دادند، و فرمودند: در آن شب ملائكه و روح نازل ميشوند. يعني كسي كه مفتخر به نزول ملائكه و روح، بر قلبش شد، ديگر زميني نيست و جنبههاي معنوي وجودش با حقايق عالية هستي ارتباط پيدا كرده است. امام معصوم(ع) ميفرمايد: اگر كسي فاطمهزهرا(س) را آنطور كه حقّ معرفتش هست، درك كند و بشناسد، مثل اين است كه شب قدر را درك كرده است. يعني همة آن بركاتي را كه شب قدر براي روح انسان به وجود ميآيد و به اندازة يك عمر او را متعالي ميكند، با درك و شناخت فاطمهزهرا(س) به دست ميآورد.
بعد از یکی دو ماه که به علت تعطیلی علم در دانشگاههای
ایران دانشکده نرفته بود ، جهت تجدید دیدار با استاد راهنما رفتم دانشگاه. در
ورودی دانشگاه شوکه شدم گیت هایی نصب شده بود که برای ورود باید کارت دانشجوییت را
چک میکرد تا نگهبان اجازه ورود بدهد
زنگ زدم به بچه ها
بچه های انجمن که اولویت اولشان انجمن مستقل است و بچه های
مستقل هم در فکر رویارویی با انجمنی ها دوستان جامعه که تلفن را جواب نمیدهند و...
اعصابم به هم میریزد
حتا اگر استاد محترم را در ورودی دانشکده نمیدیدم فراموش میکردم برای چه
دانشگاه امده ام....
مقاله زیر قسمتی از کتاب نشت نشاء امیرخانی است که در
اعتراض به حرکت دانشگاه تهران در جدا کردن جامعه از دانشگاه و دانشگاه از جامعه
باز نشرش میکنم
مقدار مجاز فاصله ی شهر تا دانش گاه چه قدر باید باشد ؟
مرکز ایالت ماساچوست آمریکا ، بوستون است . شهر ام . آی .
تی ، شهر هاروارد ، شهر کمبریج .... شهر فاین آرت ، شهر موزه ی هنرهای مدرن .....
شهر کافه های پررونق ، شهر کتاب خانه های عمومی شلوغ ..... شهر روشن فکران امریکا
، شهر معروف ترین فستیوال های هنری ... شهر به ترین شرکت های کامپیوتری ، سیلیکون
ولیِ شرق (Silicon Valley) ... روی پلاک های ماشین در تعریف ایالت ماساچوست نوشته اند ، روح
آمریکا (the spirit of Massachusetts is the spirit of
America )....
تابستان سال 2001 میلادی . شب بود و در محله ی هاروارد
بودم . جایی با تابلوی دانش گاه هاروارد روبه رو نشدم ، اما کافه هایی دیدم به اسم
هاروارد . بوتیک هایی به اسم هاروارد . متعجب جلوتر رفتم . ساختمان هایی با معماری
فوق العاده قدیمی. اما هیچ نشانی از دانش گاه نبود . ساعت از ده شب گذشته بود ،
اما خیابان ها هم چنان شلوغ بود . مملو از جوان . جوان هایی که دور میزهای کافه
های خیابان نشسته بودند و گپ می زدند . دانش جوهایی که کف پیاده رو ولو شده بودند
و زیر نورچراغ خیابان تکالیف شان را می نوشتند . پسرکی که گیتارش را به دست
گرفته بود و در ایوان خانه اش که مشرف به خیابان بود ، آواز می خواند و ساز می زد
...... و من متعجب نگاه می کردم که پس کجاست آن دانش گاه عظیم و قدیمی . آن مهد
علوم انسانی ینگه دنیا .... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون
می آمد ، پرسیدم ، این دانش گاه هاروارد کجاست ؟ خندید و گفت ، همین جا که ایستاده
ای! طبقه ی بالای کافه را نشان داد ، آپارتمانی که چراغ هایش روشن بود. گفت این
کلاس فلسفه ی پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و داش جو این ساعت شب برگزار
می شود. آن جوان که تازه هم صحبت گیر آورده بود ، تا بعد از نیمه شب دانش گاه را
به من نشان می داد ... آن در را نگاه کن کنار سالن بیلیارد ، آن دفتر دانش کده ی
منطق است . طبقه ی بالای آن رستوران ، دانش کده ی جامعه نشاسی است . دیوار به
دیوار فروش گاه لوازم التحریر ، کتاب خانه ی عمومی است . پروفسور فلانی در این
خانه زنده گی می کند . پروفسور بهمانی که حتما اسمش را شنیده ای ، هم سایه ی من
است ..... گفت و گفت و گفت و من چارشاخ مانده بودم که این چه هارواردی است .......
هاروارد یک دانش گاه نیست . یک محله است . با همه ی مشخصات
یک محله . از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس . از روزنامه فروشی تا مغازه فروش نوشت
افزار تا کتاب خانه ی عمومی . از گدا تا راننده تاکسی تا دانش گاه ...... و تازه
اگر هاروارد محله است ، برکلی در شمال سانفرانسیسکو شهر است !
چرا هاروارد اینگونه است ؟ مگر برای این جماعت با آن رفاه
اقتصادی کاری داشت که یک شهردار سبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون که دور تا
دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری که حتا یک گربه هم نتواند از بین نرده ها
رد شود ؟ مگر کاری داشت که یک حراست بعثی بگذارند دم دروازه ی دانش گاه تا بدون
کارت شناسایی حتا رئیس جمهور را هم راه ندهد ؟ نه .... به گمان من مساله ، مساله ی
دیگری است . هاروارد می خواست که به دانش جوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی
زنده گی کنی . برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه ی بالای یک کافه تشکیل می شود
. هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را که در محله ی هاروارد به کار دانش جو می
آید ، و محله هاروارد ، محله ای است شکل همه ی محله های دیگر .........
حتا این محله ، پلیس هم دارد . هاروارد پلیس ...... در همه
ی دانش گاه های آمریکا ، پلیس دانش گاه با پلیس شهری نامی متفاوت دارد . تجهیزات
پلیس دانش گاه ، اسلحه و اتومبیلش ، تفاوت ظاهری چندانی با پلیس شهری ندارد ، اما
پلیس شهری حق دخالت در مسائل مربوط به دانش گاه را ندارد . به پلیس دانش گاه آموزش
داده اند که با شورش دانش جویی – که در همه جای دنیا چیزی مرسوم است – چه گونه تا
کند . به او آموخته اند که در شورش دانش جویی حتی المقدور حق استفاده از اسلحه را
ندارد . جالب این جاست که پلیس های دانش گاه ، اگر چه یونیفرم های پلیس شهری را می
پوشند و همان تجهیزات را دارند ، اما به لحاظ سنی ، معمولا مسن تر و معتدل ترند و
آن قیافه ی میرغضبی را به خود نمی گیرند . مقایسه اش کنید با مساله ی حادثه ی کوی
دانش گاه خودمان در سال 1378 ! اولین گروه نیروی انتظامی که وارد صحنه شد ،
کلانتری یوسف آباد بود که تخصصش دیدن کارت ماشین و بو کردن دهان شهروندان بود .
فتامل !
نکته ی مضحک تر چه گونه گی مواجهه ی ما با این گونه حوادث
است . به جای آن که عبرت بگیریم و بیاییم و اصالتا پلیسی برای دانش گاه طراحی کنیم
تا جلو حوادثی از این دست را بگیریم ، یک هو می آییم و صورت مساله را پاک می کنیم
. سیصد نماینده ی مجلس ششم و حوزه ی انتخابیه شان ، عقل کل شان را می گذارند روی
هم تا بشو عقل جمعی و بخش نامه صادر می کنند که بالکل ورود پلیس به دانش گاه ممنوع
است ... گامی دیگر به سمت خارج کردن دانش گاه از حیطه زنده گی . بامزه تر آن که
این بخش نامه هنوز ابلاغ نشده بود که در یکی از دانش گاه های صنعتی (سال 80 )
کنفرانس گذاشتند در مورد هوافضا . یکی از سخن رانان استاد دانش کده ی پرواز نیروی
هوایی بود . از آن جایی که با لباس فرم نیرو برای سخن رانی آمده بود ، حراست متعهد
و مسئول ، او را به داخل دانش گاه راه نداده بود که ورود نیروهای نظامی به دانش
گاه ممنوع است !
قدمی دیگر برای فاصله گذاری میان علم و زندگی .... تو در
دانش گاه از شر شرار پلیس در امانی ، اما به محض آن که یک گام از در دانش گاه
بیرون بگذاری ، می توانند به زیر اخیه ات بکشند . تو در دانش گاه در علوم انسانی
یاد می گیری که کانت و هگل چه فرمایشی فرموده اند ، اما یک گام که از دانش گاه
بیرون می گذاری ، بن کتاب را می فروشی به کوپن فروش های میدان انقلاب . در دانش
گاه می آموزی که چه گونه باید زلزله را به صورت تری دایمنشنال برای سازه های ساخت
مانی محاسبه کنی ، اما پایت را که از در دانش کده بیرون گداشتی ، می بینی حتا در
توسعه ی خود دانش گاه ، پیمان کار ساخت مانی گوشش بده کار آن چه تو علم می دانی ،
نیست .... یعنی میان دانش گاه و بیرون دانش گاه فاصله ای پرناشدنی وجود دارد.
پ.ن: این روزها این شعر حضرت قیصر را زیاد مرور میکنم آخر چهار روز از میهمانی گذشته