تبليغاتX
روزنامه دانشجویی
روزنامه دانشجویی
بسم الله

یکی دو هفته است می خواهم مطلبی در خصوص صحبت های رییس جمهور بنویسم که در مراسم افتتاح پروژه اب سنگین اراک ایراد کردند

...احمدي نژاد با تاكيد بر اين كه ما اساساً‌ براي هيچ كس تهديد نيستيم و بحث سلاح هسته‌اي در برنامه‌هاي جمهوري اسلامي ايران وجود ندارد،گفت: حتي براي رژيم صهيونيستي كه دشمن همه منطقه است راه حل ما انتخابات است و ما گفته‌ايم براي روشن شدن تكليف اين رژيم بايد همه پرسي آزاد انجام شود. *

هر چه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد تضمین امنیتی به اسراییل چه صیغه ای است هنوز حرفهای سید حسن در گوشم زنگ میزند که ما نه کشوری و نه شهری و نه قریه و مزرعه ای (و به ترجمه حاج سعید قاسمی طویله ای)به نام اسراییل را به رسمیت نخواهیم شناخت

و درست بعد از پیروزی حزب الله لبنان رییس جمهور کشورمان به دشمن تضمین امنیتی میدهد.و حتمن دلایلی را هم دارد و اصول دیپلماسی چیزهایی میگوید

اما اقای رییس جمهور

به کجا چنین شتابان

و ما هنوز تهدیدیم برای رژیمی که حیاتش به خواب الودگی سران کشورهای اسلامی بند است اقای رییس جمهور به جای انکه شما نیز به جمع خفتگان اضافه شوید سعی کنید صدای ملت های اسلامی را بشنوید که بر سر حاکمانشان فریاد میزنند تا از خواب برخیزند

و از روزی به ترسید که جوانان ایران بر شما بشوردند و بخواهند از خواب بیدارتان کنند.

که ما هنوز به حضرت روح الله و ان سخن حکیمانه اش مومنیم که اسراییل این غده سرطانی باید از صحنه روزگار محو شود

 

*مشروح سخنان رییس جمهور در افتتاح پروژه اب سنگین اراک

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

و جنگ هنوز ادامه دارد...

هاجرتذری*

۴ساله بودم كه براي اولين بار ترس از مردن را حس كردم، زماني كه پدرم ماموريت بود و من و مادر و برادر كوچكترم، چند كيلومتر دورتر از خط مقدم در اسلام‌آباد غرب زندگي مي‌كرديم.
آن زمان كه هواپيماهاي عراقي بي‌هدف مناطق مسكوني را بمباران مي‌كردند و من به برادرم در آغوش مادر در كمد خانه پنهان مي‌شديم تا از انفجار در امان بمانيم.
لرزش بدن مادرم و ذكرهايي كه او مي‌خواند ما را متوجه چيز غريبي مي‌كرد، متوجه مفهومي غير از زندگي.
2 ماه تمام در بيمارستان‌ها دنبال جنازه پدر مي‌گشتيم و مادر جوان 23 ساله‌ام قويتر از آن بود كه خسته شود و بگذارد و برود در خانه امن‌مان در شمال زندگي كنيم.
مادرم همپاي پدرم به جبهه‌ها مي‌آمد و من و برادرم نيز به دنبال آن دو، كسي از ما نمي‌پرسيد مي‌آييد يا مي‌خواهيد بمانيد؟ و ما در ذهن‌هاي كوچكمان تصور مي‌كرديم زندگي همين است جنگيدن براي پيروزي.
20 سال از آن روزهاي نه چندان شيرين مي‌گذرد، خاطرات هواپيماهاي عراقي كه در فاصله كمي از سطح زمين مردم را به رگبار مي‌بستند همچنان گوشه‌هاي تاريكي از ذهن‌مان را اشغال كرده است.
20 سال گذشت ما تازه معناي مخالفت را فهميديم، معناي استقلال راي، معناي صلح، معنايي دنيايي بدون مبارزه، بدون خون، بدون جنگ، زندگي آرام بود و ما همچنان شعارهايي را كه انديشمندان غربي در ذهنمان فرو كردند بلغور مي‌كرديم: آزادي حق ماست، چرا بايد با دنيا جنگيد؟ چرا ساز مخالف مي‌زنيم؟ تا كي مبارزه، تا چه وقت جنگ، تا كجا مخالفت، تا چه زماني تحريم؟ تا همين چند وقت پيش، سقوط هواپيماي 130 - ‍C ارتش جمهوري اسلامي ايران و به دنبال آن سقوط هواپيماي فالكن سپاه.
دخترك 4 ساله ديروز كه جنگ را ناخواسته تجربه كرده بود امروز به پيشواز جنگ مي‌رود!
زندگي آرام، شيرين، سراسر عشق او در 15 آذر 1384 ويران شد، همسر دخترك 4 ساله ديروز يكي از خبرنگاراني بود كه براي پوشش بزرگترين مانور ارتش در بعد از انقلاب راهي چابهار بود، سفري بي‌بازگشت.... دخترك باز هم ناخواسته در جنگ شركت كرد جنگي بدون كلاه‌، پدون پلاك و حتي بدون اسلحه.
دخترك 4 ساله ديروز آنقدر مي‌فهمد كه نه نقص فني هواپيما و نه عدم هدايت درست خلبان علت سقوط بود
او مي‌داند كه 27 سال است كه تحريم هستيم، او مي‌داند ما هنوز مي‌جنگيم .
دختر 4 ساله ديروز ديگر با اعتراض از پدر و مادرش نمي‌پرسد چرا تاوان جنگي را كه شما شروع كرده‌ ايد جواني مثل من بايد پاسخگو باشد؟
دختر 4 ساله ديروز مي‌داند اين جنگ قدمتي به اندازه زمان دارد و بشريت!
مي‌داند كه همان زمان كه قابيل، هابيل را كشت جنگ بين خير و شر حق و باطل شروع شد و تا دنيا، دنياست و بشر زنده است اين جنگ ادامه دارد.
جنگ ما تنها 27 سال نيست كه آغاز شده است، 1400 سال است كه براي احياي حق خود مي جنگيم و اگر دخترك عمري به درازاي نوح داشت، حاضر بود تمام عزيزانش را براي پيروزي در جنگي نابرابر ميان حق و باطل قرباني كند.

*همسر خبرنگار شهید محمد صادق نیلی

لینک مطلب در فارس


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |